کابوس» اسم کل ساعات غیر خواب من بود از لحظهی باز کردن چشمام تا لحظهی روی هم رفتن پلکام با دیدن کابوسایی می گذشت که هر کدومشون به تنهایی برای متلاشی کردنم قدرت یه بمب دست سازِ حسابی رو داشتن. عادت نداشتم توی کابوسام زیاد تکون بخورم یا فریاد بکشم و کسی تلاطم کابوس هایم را نمیدید. 1 1ِ خوابم اما آروم بود. هیچکس متوجه کابوس دیدن من نمیشد.ا
تما من یهو وسط اون همه هیاهو چشمام رو باز میکردم و به ثانیه نمیکشید که یادم میفتاد از چه جهنمی بیرون اومدم. اون لحظه دوست داشتم یکی بغلم کنه و همینطور که موهامُ نوازش میکنه، مثل فیلما بهم بگه: «بهش فکر نکن. نگاه کن، چیزی نیست. من اینجام»
دقیق نمیدونم اسم اون لحظات یا حرف های وحشتناک بیرون خواب کابوسه یا واقعا خوابه؟ یا تنها بیدار شدن از یه خواب دلهرهآور؛
وقتی گفت: برای من شما مثل یه آشنا وسط سیل غریبه ها بودید همیشه ..
یادم اومد چقدر برا منم آشنا بود اولین بار که بین جمع دیدمش
وقتی گفت : اولین بار که دیدمتون حس کردم یه جایی باهاتون همکلام شدم، اما نمیدونستم کجا الآنم نمیدونم
یادم اومد ، نوشته هایش رو که میخوندم هی میگفتم چه قوی هست این دیدگاه، هضم خوبی داره خوندنشون.
وقتی گفت: روح های ما در زندگی قبلی آشنا بودن ظاهرا
با خودم گفتم: وقتی یه مدت نبود،چقدر دنبال رد پایی از نوشته هایش گشتم ...
میدونم حالا دیگه کابوس دیدن خوشحالم میکنه! میتونم بلافاصله بعدِ باز شدن چشمام، خودمُ گم کنم تو دنیای ملموس واژه ها و کابوس، بهترین هدیهی شبانه برای کسیه که یه روح موازی وارد دنیای کابوس هاش شده...
برچسب:
نویسنده: بردیا نوروزی