میدانی ملال یکی از آن حالات روحی است که هم باید از آن ترسید و هم بابت دچار شدن به آن شکرگزار بود.
آدمها یک شبه به افسردگی مبتلا نمیشوند. همه چیز از همین ملال ابتدا میشود. کم کم میبینی چیزهایی که تو را خوشحال میکنند؛ کمرنگ و کمرنگتر میشوند. زیر دندانهای هیولای روزمرگی جویده میشوی. احساس میکنی چقدر زیستن بیهوده و تکراری است. جستجوی تازهای در زندگی نداری و حتی اشتیاقی برای یک جستجوی تازه. انگار که معنا دارد از زندگیات کوچ میکند. بعد یک شب به خودت میآیی میبینی که سگ سیاه افسردگی دارد لباست را گاز میگیرد. این وقتها باید از ملال ترسید. ملال، زنگ هشداری بود برای فاجعهی بزرگی به اسم افسردگی. زنگ هشداری که با وجود صدای گوشخراش و بیوقفهاش آن را نادیده گرفتی.
اما گاهی هم باید بابت داشتن احساس ملال قدردان بود. شاید ملال دارد تو را به یک زندگیتر بزرگتر دعوت میکند. ملال میگوید یک جای زندگی فعلیات اشتباه است. باید بنشینی دربارهی چیزهایی که تو را آزرده خاطر، اندوهگین و ملول میکنند؛ فکر کنی. بعد ببینی چطور میتوانی آنها را حل و فصل کنی.
ملال میگوید تو کمتر از استعدادها و ظرفیتهایت، کمتر از آرزوهایت داری زندگی میکنی. ملال در این عصر سرعت و هیاهو تو را به سکون و توقف دعوت میکند تا دربارهی این فکر کنی که میخواهی با زندگیات چه کار کنی؟
برچسب:
نویسنده: بردیا نوروزی