نمیدانی چه کلنجاری با خودم رفتم این مدت که دائما با همه در تعامل بودم و در جامعه حضور داشتم و با همه حرف زدم و انسان درونگرای خلوتخواه درونم را با چه مکافاتی سرکوب کردم!
نمیدانی برای منی که عاشق تنهاییام و در نقاط دنج و سکوت، تجدید قوا میکنم، چه رنجیست بدون وقفه معاشرت داشتن و در جمع بودن! تو بگو شناگری بیش از چند دقیقه زیر آب مانده و بیرون نیامده تا نفس بگیرد، تو بگو فضانوردی وسط کرهی ماه، اکسیژن تمام کرده...
سخت است برای من معاشرت مداوم داشتن و هیچ خلوتی نداشتن! انگار در جمع که هستم به مرور یک چیزی درونم تمام میشود و از یک جایی به بعد برای ادامهی ارتباطاتم با آدمها و ماندن و لبخند زدن و عادی به نظر رسیدن، 1 تقلا کنم. آدمها را دوست دارم اما آدمِ معاشرتهای طولانی نیستم! آدمها را دوست دارم اما تجهیزات لازم برای دائما در کنارشان بودن را ندارم و هراز گاهی باید به خلوت و تنهاییام سر بزنم، آرام 1، مجهز شوم و با اشتیاق برگردم...
برچسب:
نویسنده: بردیا نوروزی