خاله که مرد ... ، همهی ما بهطریقی توی باتلاقی از شوک و فقدان گیر افتادیم. نمیدانستیم چهطور خلاص شویم و هریک جداگانه برای خودمان تقلا میکردیم.
یک بار میهمان دوری به خانهمان آمده بود. زن، کنار مامان نشسته بود و داشتند حرفهای کلیشهی غریبههایی را میزدند که حالا حدی از آشنایی را بهدست آورده بودند. و مامان خیلی بیهوا گفت: «من خواهرم رو از دست دادم.»
لحظهی غریبی بود. زن، حیرت کرده بود و هیچ برهانی من را راضی نمیکرد که چرا مامان این را گفت. چه ضرورتی داشت؟
زن میهمان پرسید خاله چند ساله بوده و چرا مردهاست. مامان هم شروع کرد از اول ماجراهای کرونا و بیماری یهویی خاله بعد از زدن واکسن ، را روایت کردن!
و مسئله دقیقا همین بود: روایت کردن.
مامان، یک همغم تازه میخواست. کسی که رنجش را برای او بازبگوید. گوشی که او را بشنود و از گذرگاههایی که طی کرده، متحیر شود. کسی که آخر قصه به او بگوید: «چه روزگار سختی گذراندی!» و خیال مامان را راحت کند که رنجش دیده و درک شدهاست.
این شیوهی مامان بود برای خلاصی از فقدان.
و شاید شیوهی خلاصی همهی ما از رنجهایمان.
ما به روایت کردن زندهایم. برای ادامهدادن، به دیده و درک شدن محتاجیم.
همهی ما، محسوس و نامحسوس، پیوسته در جستوجوی گوشی هستیم که از سفرهای خوش و ناخوش زندگیمان برایش بگوییم. یک نفر با گفتن، روایت میکند، یک نفر با نوشتن؛ یکی با طرحزدن و دیگری با ساختن. فصل مشترک تمام اینها رنجیست که بهتنهایی حمل میکنیم و دلمان نمیخواهد زیر بارش خمیده شویم؛ پس با دیگری از آن سخن میگوییم.
ماجرا برای اهل کلمه هم چنین است.
ما مینویسیم که زیر بار رنجهای تکنفرهمان له نشویم. این است که به نوشتن محتاجیم. دستکم برای روایت جهان انفرادیمان هم که شده، به آن محتاجیم
برچسب:
نویسنده: بردیا نوروزی