خرید بک لینک

دخترك گل فروش، کنار همه ماشینها رفت تا بلکه بتونه گلهاش رو بفروشه

آقا تو روخدا یه شاخه گل بخر

برای خانومت ببر

آقا تو رو خدا، جون بچت

هیچی گیرش نیامد جز نگاههای تحقیر آمیز رانندهها

همین طوری که بغض گلوش و گرفته بود

نگاهش به اون طرف خیابون افتاد

چشمهای پر تمنای رانندهها رو به یه خانم که کنار خیابون ایستاده بود رو دید

رانندهها بوق میزدن و هی میگفتن خانوم چند؟!

دخترک تو دلش گفت آخه اون خانوم که گل هم نمیفروشه؟!

از اون روز همش منتظره اینه که بزرگ بشه ...

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 15:00

صفحه بندی